باید خودم را برای امتحان های سه ماهه دوم آماده می کردم. برای همین، عصر ها که از مدرسه بر می گشتم میرفتم مسجد و تا حدود ساعت هشت شب درس می خواندم. بطور معمول هم اول سری به مشتی نوروز می زدم و چند دقیقه ای با هم از همه جا حرف می زدیم.

چهار ــ پنج روز بود وقتی میرفتم درِ راه پله را میزدم و او را صدا می کردم، در را باز نمی کرد و از همان پشت در می گفت؛ "جمشید آقا اِمروز حوصله ندارم برو فردا بیا". روز های اول و دوم و سوم تا یک هفته در جوابش می گفتم:" باشه مشتی، اما اگه کاری داشتی خبرم کن"، و می رفتم پی کارم. اما رفتارش پس از شش هفت روز، به نظرم غیر عادی شده بود. بیش تر از اینکه بهش شک کنم، نگرانش شده بودم.
عصر پنج شنبه غروب و پس از نماز مغرب و عشا رفتم سراغ مشتی نوروز. روزهای پنج شنبه، برای نماز مغرب و عشا شمار بیشتری به مسجد می آمدند. بعد از نماز هم یک آخوند کت و شلواری به اسم آقای مروج منبر داشت. حداکثر نیم ساعت درباره موضوع های اخلاقی و روابط خانوادگی و اجتماعی موعظه می کرد. مشتی نوروز تنها وقتی که در جمع نمازگزارها پیدایش می شد همین پنج شنبه ها بود. آن هم نه برای نماز خواندن. یک گوشه بیرون از جماعت می نشست و به حرف های آقای مروج گوش می کرد. بعداز پایان موعظه و رفتن مردم، شبستان را جمع و جور می کرد و درهای مسجد را می بست.
آن شب هرچه در شبستان مسجد و داخل مردم چشم گرداندم مشتی نوروز را ندیدم. رفتم آهسته در لانه اش را زدم:
ــ مشتی نوروز منم، چرا امروز بیرون نیامدی؟
ـــ حالم زیاد خوش نیست، برو فردا بیا
ــ مشتی در را باز کن باهات کار دارم
ــ جمشید آقا حالم خوش نیست، خوصله ندارم. برو فردا بیا
ــ مشتی اگر در را باز نکنی میرم پشت بام از تو گلدسته میام پائین ببینم قضییه از چه قراره.
ـــ بر مردم آزار لعنت، عجب گیری افتادیم. بچه لااقل صبر کن وراجی حاجی مروج تموم بشه، مردم برن بیرون، اون وقت بیا.
سرانجام وعظ مروج تمام شد و مردم هم رفتند. من آمدم جلوی لانه نوروز، در زدم و گفتم، کسی غیر از من و آقاجانم تو مسجد نیست.
راستش یک کمی ترسیده بودم. برای همین هم وسط موعظه حاجی مروج رفتم مطب پدرم و ماجرا را براش گفتم. او هم مطبش را که پنج شنبه ها کمتر مریض داشت، زودتر بست و آمد مسجد. مشتی نوروز از پشت در بسته پرسید
ــ هنوز عباس آقا نیامده؟
ــ نه، فقط منم و آقا جانم. با او چه کار داری؟
عباس آقا قصاب محله مان بود. دکانش مثل مطب پدرم حدود دویست متری با مسجد فاصله داشت. عباس اقا جز گوشت فروشی، کار شکسته بندی و در رفتگی مفصل هم می کرد. به آقاجانم گفتم شاید مشتی از گلدسته ای، جائی افتاده و دست و پاش شکسته؟ توی همین فکرها بودم که عباس آقا هم آمد. سلام و علیکی کرد و رفت در بزرگ مسجد را هم بست و برگشت.
مشتی نوروز در را باز کرد. با اخم کم رنگی که خنده صورتش را نمی توانست بپوشاند با یک سگ در بغلش آمد بیرون و رو به روی ما ایستاد! هاج و واج مانده بودیم. عباس آقا گفت:
ــ الان یک هفته ای میشه که این سگ را آورده اینجا. خدا لعنت کنه این امت مسلمونه. پای حیوون زبون بسته را شکسته بودند. من براش جا انداختم، زردچوبه و تخم مرغ بستم و هر شب میام می بینمش و براش غذا میارم. الان پاش خیلی بهتر شده، درد هم نداره.
آقا جانم به نوروز گفت:
ــ مشتی فکر نکردی این توله سگ داد و فریاد کنه و صدای واق واقش را مردم بشنوند و شَر به پا بشود.از این گذشته تو اینجا امینی و باید امانت داری کنی. مگر نمی دانی متولی و پیش نماز مسجد نماز گزاران راضی به این کارها نیستند.
ــ آقای دکتر به قول شما توکل به خدائی گفتم و نگهش داشتم. پیش خودم هم حساب کردم اگر سر و صداش را بشنفن و چیزی بگن، منم همراش شروع میکنم به داد و بیداد که پدر سگ چطوری اومدی اینجا. تازه اینجا مگه خونه ی خدا نیست؟ خوب من یک کاری کردم. خوب و بد و ثواب و عذابش بین من و صاحب خونه اصلیه. خدا هم که نگفته سگ نجسه. اگه گفته بود پس چرا سگ اصحاب کهف را سیصد سال با اونا محشور کرد؟ خلاصه آقای دکتر پناه بر خدا.
 آقا جانم رو به عباس آقا کرد و ازش پرسید:
ــ چند وقتی طول میکشه تا حسابی خوب بشه؟
ـــ طفلک خیلی کوچیکه. شاید یک سالشم نباشه. استخونش جوونه، زود جوش می خوره. فکر کنم هفت ـ هشت روز دیگه بتونه بدوه.
سگ زیبائی بود. گلویم پیشش گیر کرده بود. اما افسوس که نمی توانستم او را به خانه ببرم و پیش خودمان نگهش دارم. من برای خودم مرغ و خروس و کبوتر و گنجشک و زاغی و بره و لاک پشت و زنبور و سوسک و حتـا مار و عقرب هم داشتم. اما دو تا موجود حق ورود به خانه را نداشتند: سگ و گربه.
مشتی نوروز سگ به بغل داستان پیدا کردنش را که پشت در مسجد افتاده بوده، برای من و آقا جانم تعریف کرد و با ما آمد تا در مسجد را پشت سرمان ببندد.
جمعه نه، غروب شنبه، هوا که تاریک شد رفتم مسجد. در بسته بود. برگشتم خانه و از پشت بام خودمان رفتم پشت بام مسجد و از راه گلدسته رفتم پائین. توی راه پله مشتی را صدا کردم . اما جوابی نیامد. پائین که رسیدم دیدم در باز است اما نوروز و سگش نیستند. وارد حیاط شدم و کمی بلند تر صداش کردم
ــــ تو آب انبارم جمشید آقا. بیا اینجا دارم دخترو ره می شورم
 رفتم طرف قسمت آب انبار دیدم مشتی نوروز سگ را گذاشته روی زمین و با آب و صابون و کیسه در پرتو نور چراغ موشی مشغول شستن توله سگ است. خیلی جالب بود. هم مشتی نوروز از کارش کیف می کرد هم آرامش سگ نشان می داد که غرق رضایت است.
ـــ مشتی نوروز سگ نجسه، مشغول ذمه نماز خونا میشی.گناه داره سگ را آوردی تو مسجد میشوری. لابد تو همین حوض هم غسل ارتماسی میکنه!جواب خدا را چی میدی؟
 ــ حالا کجاشه دیدی جمشید آقا. بعد که خشکش کردم نیم ساعتی تو صحن مسجد با هم قدم میزنیم پاهاش خشک نشه و راه رافتن یادش نره! تازه مگه خدا چیزی پرسیده که مجبور باشم جوابش بدم؟
ـــ خلاصه از من گفتن بود. حالا خدا به کنار، مردم بو ببرن بیچاره میشی. پوست از تنت میکنن.
ـــ اگه نشورمش مردم ممکنه از بو گندش مثل تو فکر کنن اتفاقی افتاده. از این گذشته مگه حیوون نباس تر و تمیز باشه؟ اگه تو زبونت را نگه داری کسی متوجه نمیشه. تازه این سگ از من و تو و اون نمازخونا و حاجی مروج و حتا پیش نماز تون هم طاهر تره. ثواب مراقبت از این پیش اون خدائی که می شناسم از ثواب نماز و مراقبت آقات از من هم خیلی بیشتره!
غرق تعجب بودم از کار مشتی نوروز. دلم می خواست من هم می توانستم بدون ترس و لرز از این کارها بکنم.
با مشتی نوروز سر اینکه وقتی پای سگ خوب شد کجا ببریمش خیلی حرف زدیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که بهترین جا برایش ده نو است. ده نو آبادیِ پدرم بود در چند فرسخی شیراز. سگ ها در آنجا خیالشان راحت بود. دهاتی ها به آنها آزار نمی رساندند. ده روز بعد پای سگ حسابی خوب شده بود. عباس اقای قصاب آن را امتحان کرد و گفت ؛ حالا می توانید ولش کنید برود.
ساعت چهار صبح چهارشنبه بود که مشتی نوروز، آقاجانم و من با ماشین سواری کرایه ای آقای جعفری سگ را با سلام و صلوات به ده نو بردیم. پدرم آن را به رئیس محمد، یکی از کدخداهای ده، سپرد با کلی سفارش. ساعت هشت صبح شیراز بودیم. ساعت نه صبح با یک ساعت تاخیر و غیبت، من برای ناظم مدرسه مان بهانه ی را که برای دیر آمدنم تراشیده بودم،شرح می دادم!