این چنین بود «مصدّق السلطنه»!*

«... هر زمان که از دکتر مصدّق سخن به میان می آید همه به یاد ملی شدن صنعت نفت و مبارزۀ بزرگ او با امپراتوری بریتانیا می افتند. کاری عظیم بود. دکتر مصدق با پشتیبانی ملت مبارز ایران توانست اساس بهره کشی یک شرکت از یک ملت را درهم بریزد و الگویی به جهت کشورهای تحت ستم شود. کشورهایی از جهان سوم بعد از ما با گوشۀ چشم به نهضت عظیم ما برای حفظ استقلال و منافع قیام کردند. امّا مبارزات دکتر مصدق با ملی کردن صنعت نفت شروع نشد. همچنان که با آن نیز خاتمه پیدانکرد.
 دکتر مصدّق در اوج فعالیتهای خود به درجه یی از محبوبیت رسید که با یک فراخوان او دهها هزار نفر به خیابانها می ریختند. با اعتراض او به لایحه یی یا دولتی و یا اعلام کناره گیری از کار، هزارها دانشجو به منظور حمایت از او دانشکده ها را تعصیل می کردند و در مقابل خانه اش یا جلوِ مجلس شورای ملی حاضر می شدند و او را سر دست به مجلس می بردند.
 دکتر مصدق چگونه به این اندازه از نفوذ و محبوبیّت رسید؟ چرا در میان هزارها وکیل، وزیر، نخست وزیر و سیاستمدار که در دوران هفتاد و دو سالۀ مشروطیت ایران به مقام و قدرت رسیدند دکتر مصدق، فقط دکتر مصدق، به چنین منزلتی دست یافت؟
 ملت ایران از روی تجربه نسبت به سیاستمداران خود بدبین بود. در اطراف هر وزیر و نخست وزیر شایعاتی وجود داشت.
 اما مصدق مردی دیگر بود. به منظور آگاه شدن از علت اعتماد و اطمینانی که این ملب هوشمند و ستمدیده نسبت به دکتر مصدق پیداکرد، یاید سالها به عقب برگشت، صفحات زندگانی او را ورق زد و کارهایی را که با گذشت از جان و مال و نام در راه ملت و مملکت انجام داد، بررسی کرد. تنها در آن حال است که می توان دریافت دکتر مصدق چگونه دکتر مصدق شد.
 دکتر مصدق معتقد بود یک سیاستمدار باید "جرأت و از خودگذشتگی داشته باشد و به موقع تصمیم بگیرد".
 او در جایی می گوید: "خدا می داند پاک ماندن در این کشور چقدر سخت است. لازمه اش این است که انسان خیلی از محرومیتها را قبول کند و با دقت و احتیاط زندگی کند".
 در جای دیگر می نویسد: "تا هزار مثل من در راه آزادی فدا نشود، وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید" و او در این راه بارها تا مرحلۀ جانبازی پیش رفت («شبه خاطرات، صفحۀ ۵۸۵).


 مستوفی خراسان در ۱۲سالگی

محمد مصدق ۹ساله بود که ناصرالدّین شاه لقب پدرش "مصدّق السّلطنه" را که به تازگی در اثر بیماری وبا درگذشته بود، به او داد. بعد از ترور ناصرالدین شاه، زمانی که مظفّرالدین شاه به سلطنت رسید، مصدق السلطنه نوجوان به عنوان "مستوفی اول دیوان اعلی" مأمور "مملکت" خراسان شد (سال ۱۳۱۴قمری).
 در آن زمان لقب و مقام مقیّد به سن و سال و تحصیلات نبود. بسیار پیش می آمد که مشاغل مهمی در زمان حیات رجال طراز اول یا پس از مرگ آنها به فرزندان خردسالشان داده می شد. در این حال شخصی که تجربه و سابقه در کارها داشت در کنار آنها تصدّی امور را به عهده می گرفت، چنان که در آغاز کار مصدق نوجوان، "سررشته دار" مستوفیان سابق خراسان، کارهای اداری را به نام او انجام می داد. ولی پس از مدت کمی مصدق به کارها واردشد و چون می دانست مأموران سوء استفاده هایی می کنند، با وجود سن کم شخصاً کارها را در دست گرفت.
 برای یک نوجوان که در سنین بلوغ به مقام و پول می رسد، یک کار می ماند: استفاده از آنها و بهره برداری از جوانی خود. امّا محمد مصدق آن چنان آدمی نبود که چنین چیزهایی او را اقناع کند. او هر روز از روز قبل غمگین تر و متأثّرتر می شد. هر قدر اطرافیانش تلاش می کردند وسایل شادی او را فراهم سازند، موفق نمی شدند.
 تا این زمان تحصیلات مصدق محدود بود به خط و ربط که در مکتب خانه یا در زمان "استیفاء" به وسیلۀ معلمهای سر خانه آموخته بود، امّا می دانست در دنیا معلومات دیگری هم هست که او نیاموخته و در چنین شغل و مقامی امکان آموزش آنها را ندارد. به این سبب تصمیم گرفت از کار دولت کناره گیری کند. با آن که می دانست ادامۀ کار باعث ترقی او خواهدشد و اطرافیانش به او نصیحت می کردند به زودی حاکم، وزیر و شاید صدراعظم خواهدشد. آرزوی آموختن باعث شد از مقامی که آن همه اهمیت و حقوق و شهرت برایش فراهم ساخته بود، کناره گیری کند و به تحصیل بپردازد.
 مصدق ادامۀ تحصیل را از ایران شروع کرد. چون بعد از آن مقامی که داشت نمی توانست در مدارس ابتدایی یا دبیرستان که تازه در کشور تأسیس شده بود، به تحصیل بپردازد، کتابهای دارالفنون و مدرسه سیاسی را می گرفت و در منزل مطالعه می کرد. امّا پس از مدتی دید دامنۀ تحصیلات حقوق سیاسی (رشته یی که مصدق به آن علاقه داشت) در ایران محدود است، تصمیم گرفت برای ادامۀ تحصیل به اروپا برود. در این باره مصدق چنین می نویسد:
 "در آن زمان سنّت چنین بود که صاحبان مشاغل مهم اداری هرگاه می خواستند به سفر بروند، می بایستی به حضور شاه "شرفیاب" شوند و اجازۀ مرخّصی بگیرند تا به آنها گذرنامه داده شود.
 روزی که مصدق برای کسب اجازۀ سفر به دیدار محمدعلی شاه رفت، شاه قاجار از او علت سفر را پرسید. مصدق گفت: "به سوییس می روم تا در رشتۀ حقوق تحصیل کنم".
 محمدعلی شاه حیرت زده به او نگاه کرد:
 ـ "ما تا به حال تصوّر می کردیم شما یک فیلسوف هستید. حال اقرار می کنید که چیزی نمی دانید و تازه می خواهید بروید اروپا درس بخوانید"!
 شاید منظور محمدعلی شاه از این سخن آن بود که برای حاکم شدن، وزیر شدن و درباری شدن به معلوماتی بیش از آن چه که مصدق دارد و در حدّ معلومات بیشتر رجال مملکت در آن زمان است، نیاز نیست. مگر آن که او بخواهد مثل مشروطه خواهان که معتقد بودند همۀ مردم مملکت باید باسواد شوند و رجال سیاسی باسوادتر باشند، جهان را بشناسند و با دموکراسی آشنا باشند، تحصیل را بهانه کرده و می خواهد راه و رسم مشروطه را از اروپای آن زمان فرا بگیرد. به این جهت لحظه یی فکر کرد و گفت:
 ـ"در نظر ما تحصیل بهانه است. شما از اوضاع ایران راضی نیستید و به این علت می خواهید به اروپا بروید".
 سخنان محمدعلی شاه که در دربار منتشرشد، عده یی از درباریان و آشنایان مصدق به او نصیحت کردند. از آن مهمتر، به او هشدار دادند:
 ـ "با سخنانی که قبلۀ عالم فرمودند دیگر صلاح نیست به اروپا بروی. اعلیحضرت به تو ثابت کردند که تحصیلات عالی برایشان مهم نیست و در ضمن سوء ظن خود را نسبت به تحصیل کرده های خارج نشان دادند. اگر بمانی و جلب اعتماد قبلۀ عالم را بکنی، بهترین مقامات را به دست خواهی آورد و الّا...
 اما مصدق جوان هدفش بالاتر از شغل و مقام بود. او دنبال علم بیشتر، فهم زیادتر و درک بالاتر بود و این را در مدارس عالی بهتر از مقامات عالی می توانست به دست بیاورد. به نصیحت کسانی که نسبت به او دلسوزی نشان می دادند گوش نکرد و سوء ظن شاه مستبدّ قاجار را ـ که در آن زمان کسی تصورش را هم نمی کرد که به زودی تاج و تخت را از دست خواهدداد ـ به جان خرید و برای ادامۀ تحصیل عازم اروپا شد(«شبه خاطرات»، صفحۀ۵۸۷).

 مصدق و تحصیل در اروپا
 محمد مصدق ـ مصدق السلطنه ـ برای ادامۀ تحصیل در سال ۱۲۹۸ [۱۲۸۷]خورشیدی از راه قفقاز به پاریس رفت و در مدرسه علوم سیاسی (سیانس پو) در دورۀ تحصیلی ۱۹۱۰ ـ ۱۹۰۹ نام نویسی کرد.
 او در مقایسه با دانشجویان دیگر چند مشکل داشت: اول مشکل زبان بود. او فرانسه را در ایران آموخته بود و این کافی نبود؛ دیگر آن که، در دورۀ تحصیل تا مرحلۀ لیسانس با تعدادی از دروس که در فرانسه می آموختند مانند زبان لاتین و حقوق روم و غیره آشنایی نداشت. اما او آمده بود علم بیاموزد. از این رو، شب و روز می خواند، کار می کرد، بی خوابی می کشید، تا آن که سرانجام بیمار و بستری شد. بدتر از همه، هوای پاریس با مزاج او سازگار نبود. ناچار به پزشک مراجعه کرد. وقتی دکتر او را معاینه کرد، دستور استراحت مطلق داد. چون مصدق گفت نمی تواند از درس خواندن دست بکشد، پزشک اعلام خطر کرد:
 ـ "اگر شما از فعالیت دست نکشید، طبیعت شما را به این کار وادار خواهدکرد. آن وقت ممکن است دیر شده باشد".
 پیش بینی پزشک درست از آب درآمد. بیماری چنان شدت یافت که مصدق ناچار شد به ایران برگردد. به همراه یک پرستار که زنی مسن، خوش قلب و دوستدار ایران بود، راهی ایران شد.
 چندماه در تهران ماند و به ییلاق رفت. وقتی احساس کرد حالش خوب شده به اروپا برگشت. اما این بار به سوییس رفت که آب و هوای بهتری داشت. در سوییس شهر نوشاتل را انتخاب کرد.
 نوشاتل شهری دانشگاهی بود بدون هیچ وسیلۀ تفریح؛ نه کاباره داشت، نه سینما، نه تئاتر داشت، نه سیرک داشت، نه حتی از آن کافه رستورانهایی که جوانها جمع می شدند و با هم "اختلاط" می کردند.
 مصدق یا در اصطلاح رایج زمان، مصدق السلطنه، چهارسال در سوییس ماند. لیسانسش را گرفت. در دورۀ دکتری اسم نوشت و رسالۀ دکتری خود را "وصیت در حقوق اسلامی" انتخاب کرد.
 دربارۀ چنین رساله یی طبیعی است که در ایران منابع و کتاب بیشتر از سوییس بود. فکر کرد بهتر است به ایران برگردد و رساله اش را به زبان فارسی بنویسد، بعد آن را به فرانسه ترجمه کند. در سال ۱۹۱۴ به سوی ایران حرکت کرد. هدف دکتر مصدق آن بود که در ایران همچنان مطالعات خود را در رشتۀ تحصیلی ادامه دهد، یعنی محصّل باشد. ولی وقتی دکتر ولی الله خان نصر، مدیر مدرسۀ سیاسی مطّلع شد دکتر مصدق به ایران آمده، از آنجا که از نظر استادانی که تحصیلات عالی داشته باشند، در مضیقه بود، به دکتر مصدق مراجعه کرد و از او خواست تدریس در مدرسۀ علوم سیاسی را بپذیرد.
 آن روز که دکتر نصر از مصدق چنین تقاضایی کرد یکی از لذت بخش ترین ایام عمر مصدق محسوب می شد. او در گذشته آرزو داشت در مدرسۀ علوم سیاسی تحصیل کند. اکنون از او دعوت می شد در این مدرسه با سمت استادی به کار مشغول شود.
 دکتر مصدق در هر شغلی وجدان شغلی را از یاد نمی برد. روزی که به مدرسه رفت کیفی ضخیم همراه داشت. دکتر نصر پرسید: "داخل کیف چیست که این قدر بادکرده؟" مصدق گفت: "چند هزار صفحه یادداشت برای بحث در کلاس". در عرض چند روزی که از او دعوت شد تدریس کند، این چند هزار صفحه را تهیه کرده بود.


 دکتر مصدق این چنین بود که دکتر مصدق شد" («شبه خاطرات، صفحۀ ۵۸۹).


***


 در آغاز مشروطیت چون نمایندگان مجلس حقوقی دریافت نمی کردند و نمایندگی مجلس امتیازی نداشت، داوطلبان نمایندگی کم بودند. دکتر مصدق به فکر افتاد وکیل مجلس شود. در تهران داوطلبان صاحب نام زیاد بودند. پس به دعوت جمعی از مردم اصفهان از آنجا داوطلب شد و انتخاب هم شد. اما مجلس به این دلیل که سن او کمتر از سی سال است، اعتبارنامه اش را ردکرد.
 چندی بعد از این واقعه، یکی از روزنامه ها مطالب موهنی دربارۀ دکتر محمد مصدق نوشت. مصدق جوان به حدّی از این توهین آزرده خاطر شد که تب کرد، ضعف کرد و در بستر بیماری افتاد. روزی مادرش خانم نجم السلطنه (واقف بیمارستان نجمیه) که زنی با شخصیت و متنفّذ بود، به دیدار پسر رفت. چون او را بیمار و بستری دید علت را پرسید. دکتر مصدق روزنامه را به مادرش نشان داد و با تأثّر گفت: "ببینید مادر! دربارۀ من چه چیزها نوشته اند"!
 مادر روزنامه را خواند و خطاب به مصدق گفت: "آقای دکتر مصدق، اگر می خواستی کسی دربارۀ تو بدگویی نکند، چرا طب نخواندی؟ چرا رفتی حقوق سیاسی خواندی؟ حالا هم اگر می خواهی از راه سیاست به مردم خدمت کنی باید خودت را آمادۀ شنیدن و خواندن ناسزاهایی از این بدتر بکنی".
 سخنان مادر دکتر مصدق را تکان داد. تصمیم گرفت با فحش و ناسزا از راهی که انتخاب کرده، برنگردد.
 در زمان نخست وزیری دکتر مصدق ۳۷۰ روزنامه و مجلّه در ایران منتشر می شد. از آن میان ۷۰ روزنامه و مجلّه مخالف او بودند و بدترین ناسزاها را دربارۀ او می نوشتند. دکتر مصدق هرگز هیچ روزنامه یا مجله یی را به سبب آن که از او بدگویی کرده توقیف نکرد. در تاریخ مشروطیت ایران در دورۀ ۲۷ماهۀ نخست وزیری او آزادی کامل مطبوعات برقراربود..." (ص۵۸۹).


***


 ...نخستین کار اداری که دکتر مصدق در این دوره پذیرفت، عضویت در "کمیسیون تطبیق حوالجات" بود. او به سبب سابقۀ مستوفی گری در خراسان و تحصیل در سوییس و مطالعه در زمینۀ مسائل مالی و مالیه از سوی مجلس شورای ملی برای عضویت در این کمیسیون انتخاب شد. "کمیسیون تطبیق حوالجات" پنج عضو داشت و وظیفه اش آن بود که به درخواستهای پولی کلیۀ وزارتخانه ها رسیدگی کند. به موجب اساسنامۀ کمیسیون هیچ پولی از خزانۀ کشور خارج نمی شد مگر آن که این کمیسیون آن را تأیید کرده باشد.
 دکتر مصدق دو سال در این کمیسیون کارکرد. حقوق او در این کمیسیون ماهی دویست تومان بود که آن را هم صرف چاپ کتاب و توزیع مجانی آن می کرد.
 در این هنگام مستوفی الممالک استعفا داد و عبدالحسین میرزا فرمانفرما، دایی دکتر مصدق به فرمان احمدشاه رئیس الوزراشد. فرمانفرما از دکتر مصدق دعوت کرد که در دولت او وزارت مالیه را قبول کند. فرمانفرما مردی باهوش، زیرک و سیّاس بود، ولی در مسائل مالی شهرت خوبی نداشت. دکتر مصدق پیش بینی می کرد که اگر وزارت را در کابینۀ دایی خود قبول کند دائماً با تقاضاهای گوناگون او روبه رو خواهدشد و او مردی نبود که زیربار توصیه های غیرقانونی برود، به این جهت با آن که در آن زمان عضو کمیسیون بود، مقام مهم وزارت را نپذیرفت. فرمانفرما به خواهر خود (مادر دکتر مصدق) متوسّل شد. دکتر مصدق با آن که نسبت به مادر خود احترام فوق العاده قائل بود، قبول نکرد. جلسات خانوادگی، یکی بعد از دیگری، تشکیل شد. وعده و وعید، تهدید و تحریم، هیچکدام مؤثّر واقع نشد. سرانجام فرمانفرما که تا مدتی پست وزارت مالیه را به امید قبولی دکتر مصدق خالی نگهداشته بود، یمین الملک را به عنوان وزیر به شاه معرّفی کرد.
 انسان چقدر باید از خودگذشتگی داشته باشد که در سنین جوانی پیشنهاد وزارت یک وزارتخانۀ مهم، مانند مالیه را نپذیرد" ... (ص۵۹۰).


***


 دکتر مصدق در آخرین دفاع خود در دادگاه بدوی گفت:
"می خواهم از روی حقیقتی پرده بردارم. این اولین بار است که یک نخست وزیر قانونی را به حبس و بند می کشند... چرا؟ برای من خوب روشن است. می خواهم طبقۀ جوان مملکت که چشم چراغ و مایۀ امید مملکت هستند، علت این شدّت عمل را بدانند و از راهی که برای طرد نفوذ استعماری بیگانگان پیش گرفته اند منحرف نشوند و از مشکلاتی که در پیش دارند نهراسند و از راه حق و حقیقت بازنمانند.
 به من گناهان زیادی نسبت داده اند ولی من خودم می دانم که یک گناه بیشتر ندارم و آن این است که تسلیم خارجیها نشده و دست آنها را از منابع طبیعی ایران کوتاه کرده ام و در تمام مدتِ زمامداری یک هدف داشتم و آن این بود که ملت ایران بر مقدّرات خود مسلّط شود و هیچ عاملی جز این که ملت در تعیین سرنوشت مملکت دخالت کند نداشتم" (ص۶۷۵).


***


 کلام آخر دربارۀ دکتر مصدّق
 دکتر مصدق سه سال محکومیت خود را در زندان لشکر زرهی گذراند و بعد از آن تا پایان عمر به حالت تبعید در روستای احمدآباد به سربرد.
 دکتر مصدق در سالهای آخر عمر دچار بیماری سرطان شد. شاه موافقت کرد برای معالجه عازم خارج شود. مصدق نپذیرفت. خویشاوندانش اقدام کردند از خارج پزشک بیاورند. با خشمِ تمام مخالفت کرد: "مگر همۀ مردم ما وقتی بیمار می شوند برایشان از اروپا و آمریکا پزشک می آورند؟".
 دکتر مصدق در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ در ۸۵سالگی درگذشت.
 رژیم از مردۀ دکتر مصدق به اندازۀ زنده اش می ترسید. به این جهت اجازه نداد مراسم ختم او، چنان که شایسته است، برگزارشود. مراسم غسل و دفن و کَفن او را مهندس مهدی بازرگان و دکتر حسابی در احمدآباد و در میان خانواده اش انجام دادند.
 با آن که آرزوی دکتر مصدق آن بود که در آرامگاه شهدای ۳۰تیر به خاک سپرده شود، این آرزوی او برآورده نشد.


***


 می گویند خوبی و بدی افراد را از دوستان و دشمنان او می توان شناخت. علی اکبر دهخدا، روزنامه نویس معروف، نویسندۀ معروف "چرند و پرند" و مقالات دیگر روزنامۀ صوراسرافیل، مؤلّف کتاب "امثال و حِکَم" و لغتنامۀ عظیم دهخدا، شایسته ترین روزنامه نگار در تاریخ مطبوعات ایران است. او مردی باسواد، با مناعت طبع و پاکدامن بود. نامه یی از او در دست است که روی پاکت خطاب به دکتر مصدق و در پشت پاکت خود را به جای "فرستنده"، "پرستنده" معرفی کرده است. این لغت شناس بزرگ تفاوت بین "فرستنده" و "پرستنده" را خوب می دانست. وقتی می نوشت "پرستنده"، علی اکبر دهخدا می دانست چه می نویسد و چرا می نویسد» («شبه خاطرات»، ص۶۷۷).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* («شبه خاطرات»، دکتر علی بهزادی، تهران، چاپ دوم، زمستان ۱۳۷۵، انتشارات «زرّین»، خلاصه یی از مندرجات صفحات ۵۸۴ تا۶۷۷).