«بهار»، به قلم «بهار»

 «... در ۱۳۲۴ قمری، به سن ۲۰ سالگی، در‌شمار مشروطه طلبان خراسان جای گزیدم... . من و رفقای دیگر... عضو مراکز انقلابی بودیم و روزنامة خراسان را به طریق پنهانی طبع و به اسم (رئیس الطلّابِ) موهوم منتشر می‌کردیم و اولین آثار ادبی من در ترویج آزادی در ‌آن روزنامه انتشار یافت.
 مشهورترین آنها قصیدة مستزادی است‌که در ۱۳۲۵، در عهد استبداد صغیر محمدعلی شاه، گفته شد و در ‌حینی‌که مردم در سفارت ‌خانه‌ ها پناه جسته بودند، در مشهد و تهران انتشار یافت:
"با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطا است
 کار ایران با خدا است
مذهب شاهنشه ایران ز‌ مذهب‌ها جداست
 کار ایران با خدا است..."

 چندی بعد خبر آمد‌که نیروی دوگانۀ مجاهد و بختیاری، به سرداری سپهدار تنکابنی و سردار اسعد و صَمصام السّلطنه بختیاری و دیگر سرکردگان مسلمان و ارمنی، وارد پایتخت شده ‌اند و شاه به سفارت روس پناه برده و از سلطنت استعفا داده است (رجب ۱۳۲۷ قمری).
 اشعار و سرودهایی که در آن شب [در مشهد] خوانده شد و قصایدی که در جشنهای ایام بعد سروده آمد، از ‌من بود و ادارۀ جشنها و گرمی ‌بازار شادکامی ‌ملّی از شعر و خطابه به وسیلۀ من و رفقای انجمنی ما [سعادت] فراهم آمد.
 در سلام آستانه که در ‌سیزدهم ماه رجب همان سال دایر‌گردید و به عادت دیرین باید شعر و‌ خطبه خوانده شود، قصیده‌ یی در ستایش آزادی خواندم که مطلعش چنین بود:
"بیا ساقی که کرد ایزد قوی بنیان آزادی/
 نمود آباد از نو خانۀ ویران آزادی
فلک بگشود بر غمدیدگان اَبواب (=درهای) آسایش/
 جهان بر بست با دلخستگان پیمان آزادی"

 از سال فتح تهران به بعد، به نویسندگی در جراید ملی شروع کردم و نخستین مقالات سیاسی و اجتماعی من در جریدۀ طوس و بعضی بی امضاء در حَبل ‌المتین کلکته انتشار یافت...
 در ۱۳۲۸ روزنامۀ "نوبهار" را که ناشر افکار حزب دموکرات ایران بود، دایر کردم و در همان سال حزب نامبرده به هدایت دوستان اداری و بازاری و با تعالیم حیدرخان عمو اوغلی، که از پیشوایان اَحرار (=آزادگان) مرکز و به خراسان مسافرت جسته بود، دایر‌گردید و من نیز به عضویت کمیتۀ ایالتی این حزب انتخاب شدم.
 دولت تزار در ایران از مستبدّان حمایت می‌کرد و در خراسان قوایی وارد کرده بود و اسباب نارضایی اَحرار شده بود. دموکراتها منفور روس‌ها بودند. بنابراین، روش من در روزنامۀ "نوبهار"، و بعد "تازه بهار"، مخالفت با بقای قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت بود.
 این کار ‌خالی از ‌مخاطرات عظیم نبود. امّا آزادیخواهان آن عصر مخاطرات را در راه مقصود خویش به جان خریدار بودند. تاریخ زندگانی آزادیخواهان قدیم، خاصه دموکراتها، پر است از این قبیل مخاطرات و فداکاریها و از جان گذشتگی‌ها؛ و تنها چیزی‌که ایران را تا حدّی نجات داد، همین پاکی نیت، صفای عقیدت و ایمان کامل به حرمت و استقلال بود.
 بالجمله، در سال [های] ۳۲/۱۹۳۰ داستان [مورگان] شوستر و التیماتوم روس و قصّابی تبریز و گیلان و بسته شدن مجلس دوّم و دیکتاتوری ناصرالملک به میان آمد.
 دموکراتهای خراسان... بازارها را بستند و اسلحه برداشتند...
 ضربتی که در این قیام و پایداری ساده به من رسید، توقیف "نوبهار" بود به امر صریح قونسول روس. بلافاصله، "تازه ‌بهار" ‌دایر گردید و مقالاتی شدید اللهجه بر ضدّ مداخلات دولت تزار در ‌آن درج گردید. چیزی نگذشت ‌که در ‌محرّم ۱۳۳۰، به امر وثوق‌الدوله، وزیر خارجه، از طرف حکومت خراسان این روزنامه هم توقیف شد و به فشار قونسول مزبور، من و نه نفر از افراد ‌حزب دستگیر و به طرف تهران فرستاده شدیم...
 بعد از هشت ماه از تهران با هزار زحمت به مشهد مراجعت کردم. حزب را دیدم در حال خَمود، جراید در‌حال توقیف و رفقا بدون حرارت و امید، در پی کسب و کار خود. ولی من خسته نبودم و اگر در سیاست به روی من بسته بود، ابواب مبارزات اجتماعی و اخلاقی باز بود...
 یک سال کار کردم، تکفیرم کردند، آزارم دادند؛ خودی‌ها و دموکرات‌ها، بیشتر از دیگران، به جرم حق‌گویی با من پرخاش کردند، و من به کار خود مشغول؛ تا جنگ بین‌الملل [اوّل] افق جهان را، با برق ششلول یک نفر‌ صربی، قرمز رنگ ساخت.
 در همین احوال انتخابات دورۀ سوم مجلس شورای ملی، [در سال] ۱۳۳۲، در خراسان آغاز و پایان یافت و من از دَر‌جَز (=درگز) و کلات و سرخس به وکالت مجلس انتخاب شدم.
 روزنامۀ "نوبهار"، باز، از طرف دو قونسول خانۀ روس و انگلیس، که هردو در جنگ شرکت داشتند، توقیف گردید و من به تهران از راه روسیه عزیمت کردم.
 در‌ تهران اعتبارنامۀ من به جرم استشهادهای ملّانمایان مشهد... در بیغولۀ مخالفت در افتاد و بعد از ششماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گردید.
 نوبهار در تهران دایر شد و بازارش رونق گرفت و در هیجانهای ملّی مؤثّر افتاد؛ ولی به سبب پیش آمد مهاجرت...، بار دیگر توقیف شد و خود من از نهیب جنبش سپاهیان ژنرال باراتوف، سردار روسی، ناچار به قم افتادم و در واقعه‌ یی دستم خُرد شد و مرا به مرکز آوردند.
این قطعه آن وقت گفته شد:
"فعل (=عمل) در راستی گواهم بس/
 راست گفتم، همین گناهم بس
گفتم از راستی بزرگ شوم/
 در جهان این یک اشتباهم بس
ترک سر کرده‌ ام به راه وطن/
 دستِ در آستین، گواهم بس"

 بالجمله، با دست شکسته از تهران به خراسان تبعید شدم، و پس از شش ماه به تهران احضارم کردند. انقلاب روسیه بر پا شد. حزب سازی را از سر گرفتند و در کمیتۀ مرکزی حزب دموکرات، مدت دو سال، دو‌ بار انتخاب شدم.
 از جمله کارهای ادبی که در این دو سال ‌کردم، دایر کردن انجمن ادبی دانشکده و مجله‌ یی به همین نام بود و مکتب تازه‌ یی در نظم و نثر به وجود آمد و غالب رجال ادب، که مایۀ افتخار ایرانند، در آن تأسیسات با من بودند و افتخار همکاری ایشان را داشتم.
 مدتی "نوبهار" را دایر کردم و حقایق روشن سیاسی و اجتماعی را در ‌آن نامه، که مدتی هم به اسم "زبان آزاد" دایر بود، نوشتم. آن اوقات دریافتم که باید حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطۀ اتّکاء به دست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد.
 آن روز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات برپا شود، صالح ‌تر است و باید همواره به دولت مرکزی کمک کرد، و هوچیگری و ضعیف ساختن دولت و فَحّاشی جراید به یکدیگر و به دولت و تحریک مردم ایالات به طغیان و سرکشی، برای آتیۀ مشروطه و آزادی و حتی استقلال کشور زهری کشنده است...
 مجلس چهارم را با سخت‌ ترین و بد قیافه ‌ترین وضعها گذرانیدم. از بَدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامه نویسی دست برداشتم. پیش بینی‌هایی که چند ‌سال دربارۀ آنها، قلم و چانه زده بودم، یعنی مَضرّات هرج و مرج فکری و ضعیف کردن رجال مملکت و دولت مرکزی، آن روز، بروز‌کرد. مردی قوی با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی، بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلّط شد، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی، که در ‌آرزویش بودیم، به قدری دیر آمد که قدرتی در مرکز به وجود آمده و بر حکومت و شاه و کشور مسلّط گردیده است.
 تصوّر کنید، مردی که تا دیروز به آرزوی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی با هر کس که احتمال مَقدِرتی (=توانایی) در او می‌رفت، همداستانی کرده بود، اینک می‌بایست با مقتدرترین حکومتها مخالفت کند، چه وی را خطرناک می‌دید.
 حیات سیاسی من در این مرحله تقریباً به کوچۀ بن بست رسیده بود...
 همه کس و همۀ دسته ‌ها خسته شده بودند و تنها سردار سپه بود که خستگی نمی‌دانست. آمد و آمد و همه چیز را در زیر بالهای قدرت خود، قدرتی که نسبت به آزادی و مشروطه و مطبوعات چندان خوشبین نبود، فرو گرفت.
 من، در بادی (=آغاز) امر، به این مرد فعّال نزدیک بودم و نظر به آن ‌که تشنۀ حکومت مقتدر ‌مرکزی بودم و از منفی ‌بافی نیز خوشم نمی‌آمد، میل داشتم به این مرد خدمت کنم.
 در این زمان پرده‌ هایی بالا رفت و نقشهایی بازی شد‌ که کاملاً استادانه و با فکر و ‌تعقّل عادی رجال مملکت ما متغایر بود، و داستان "جمهوری" یکی از آن پرده‌ ها محسوب می‌شد...
 مجلس پنجم باز شد، [احمد] شاه فرار‌کرد، سردار ‌سپه فرمانروای مملکت گردید. شهربانی، قشون، اَمنیه (=ژاندارم)، حکام و دسته‌ های سیاسی و مجلس، همه، در دست او مانند موم بودند. ولی افکار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظه‌کاران و خانواده‌های قدیم و رجال بزرگ، و معدودی هم آزادیخواه و تربیت شده و متجدّد، باقی ماندند و با نفوذ و قدرتی که مانند توفان سهمگین غرّش‌ کنان به در و دیوار و سنگ و چوب و دشت و کوه می‌خورد و پیش می‌آمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستین پیروزی یافتند. من هم که در این مجلس از ترشیز (=کاشمر) نمایندگی‌ داشتم با مخالفان "جمهوری" همراه بودم.
 سرانجام، "سردار ‌سپه" پیروز ‌شد، نه با برقراری‌ جمهوری، بلکه با تغییر سلطنت. شاه نو آمد و بساط خاندان کهن برچیده شد...
 مجلس ششم باز ‌شد. انتخابات تهران و حومه بالنّسبه آزاد بود و رفقای ما غالباً انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در این مجلس پردۀ دیکتاتوری علنی ‌تر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقلیتی ضعیف، ولی وطن پرست، برابر افتاد.
 ما دورۀ ششم را به پایان بردیم و در‌ دورۀ بعد لایق آن نبودیم که دیگر باره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم، و چند تنی هم از رفقای ما که در دورۀ هفتم انتخاب شدند، از وکالت استعفا دادند و در خانه نشستند... و حیات سیاسی من که به خلاف روح شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود، پایان یافت.
 در سال بعد [۱۳۰۸]، وزارت فرهنگ مرا به تدریس تاریخ ادبیات پارسی در مدرسۀ "دارالمعلّمین عالی"، که شامل دورۀ لیسانس در آن زمان بود، دعوت کرد.
 مدت یک سال در آن مدرسه، به فاضل‌ترین جوانان آن عصرِ مَخوف، که مایۀ امید و قوّت قلب هر معلم بود، در ادبیات پیش از اسلام درس گفتم و به پاداش این زحمت، در پایان همان سال تحصیلی، به علّت بی مهری دیرینه، به زندان افتادم!
 از آن پس، چون دریافتم که هنوز مورد نظر و تحت مراقبت دژخیمان شهربانی هستم، بهتر آن دانستم که از خانه بیرون نیایم و در به روی خویش و بیگانه فرو بندم و از کارهایی که مستلزم معاشرت و گفت و شنود است، شانه خالی نمایم.
 بنا بر این منظور، و نظر به رفتاری که عَوانان (=پاسبانان و مأموران دولت) در موارد مختلف، حتی در کلاس درس، یا در اتاقهای امتحان نهایی و غیره، از خود بروز می ‌دادند و احیاناً وزیر فرهنگ وقت، مرحوم یحیی خان اعتمادالدوله، طاب ثَراه (=پاک باد خاک و مزار او)‌، را‌ مورد عتاب و خطاب و تهدید قرار می‌دادند که چرا مرا در خدمات فرهنگی دعوت کرده است، در عُزلت ‌گزینی، مصمّم شدم.
 وزیر بزرگوار، که بر ضیقِ (=تنگیِ) معیشت من و امثال من وقوفی کامل داشت، پیشنهاد کرد که در خانه کارهایی برای وزارت فرهنگ انجام دهم و یکی از آن کارها مراقبت در تصحیح و تنظیم کتب ابتدایی بود که از یادگارهای بزرگ آن مرحوم است.
 خدمت دیگری ‌که رجوع کرد تصحیح و تَحشیۀ (=حاشیه نویسی) کتب نفیس فارسی قدیم بود که یا نسخۀ آن‌ها نایاب و یا نُسَخی مَمسوخ (=مسخ شده) و مغلوط در ‌دست بود. نخستین [آنها] کتاب گرانبهای "تاریخ سیستان" بود که یگانه نسخۀ قدیمی ‌آن، در نوبت این حقیر قرار داشت و "سِر دِنیس راس" (=دیپلومات و نویسندۀ آمریکایی) می‌خواست به قیمت گزاف از من خریداری‌کند. من به وزیر فرهنگ پیشنهاد کردم‌ که میل دارم این کتاب گرانبها و نایاب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم.
 در مدت ششماه با چنان شوق و شوری ‌که تنها کار عاشقان، یا دیوانگان، است، با مرور به صدها و هزارها سند و ورق پراکنده ‌[کتاب را] به صورتی‌که اکنون دیده می‌شود، با نبودن نسخۀ دیگری، تنها با کلید حدس و قیاس و تَتبُّع (=جستجو) و فکر و تدبّر (=چاره اندیشی) بیرون آوردم، و با بهترین طرز به حِلیۀ طبع آراسته شد.
 بر همین منوال، تاریخ "مُجمَل التواریخ و القِصَص" را، که هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضایع شده بود، به تصحیح و تحشیۀ دقیق بیاراستم، و به حِلیۀ (=زیور) طبع (=چاپ) درآمد.
 کتب مهم دیگر، چون تاریخ‌ کبیر بَلعَمی ‌و جوامع الحِکایاتِ عوفی... بر همان مِنوال (=روش)، آراسته و پیراسته و قابل ‌طبع و نشر‌گردید و در ‌اختیار آن وزارت گذارده شد.
 چون حقِّ زحمتی که می‌دادند در آن اوقات بسیار ناچیز بود و من دسترس به مَمرّ معاش دیگر نداشتم، کتب خود را قسمتی در دکه‌ یی نهادم و شرکتی در بیع و شِرا(=خرید و فروش)ی کتب، به نام "کتابخانۀ دانشکده"، تشکیل داده شد. نخست دیوان شعر خود را به مَطبَعه (=چاپخانه) دادم و نیمی‌از آن به چاپ رسید. اگر با ارزانی کاغذ و سعی جوانی، آن کتاب طبع (=چاپ) شده بود، زندگانی من به راه می‌افتاد و سرمایۀ بزرگی برای کتابخانۀ مزبور و منافع کافی برای من در بر می‌داشت.
 مردمی‌که جز حسد و خُبثِ (=پلیدی) طینت، هنری ندارند، به "شاهِ پهلوی" گزارش دادند که "بهار" کتاب خود را، در نهان، به چاپ می‌رساند و چیزها در‌ آن گفته و نهفته است که مَنافی مصلحت شاهانه است. بدین وسیلت و حیلت مرا در فشار سانسور شهربانی و در معرض آزار روحی و فوتِ وقت و فساد اشعار قرار دادند و آن قسمت را که طبع شده بود نیز بدون دلیل و بر این مدّعا که بی اجازت به طبع رسیده است، توقیف کردند. چیزی نگذشت که، بی هیچ سببی، صبح نوروز ۱۳۱۲ مرا به زندان بردند و مدت پنج ماه در زندان نگاه داشتند و از آن پس یکسر به اصفهان فرستادند و یک سال نیز در آن بلدۀ (=شهر) شریف، با بدترین اوضاع و در عین تُهیدستی به سر بردم و کتابخانه و شرکت برهم خورد و سرمایه بر باد رفت و قسمتی از کتب نیز از بین رفت و مُترصّدینِ (=درکمین نشستگان) بازار آشفته آن را بردند و نوش جان کردند!
 من در اصفهان بودم که قانون دانشگاه و رتبۀ استادی به تصویب رسید و ملاک استادی همانا سوابق معلومات و نوشتن رساله و بالاَخصّ پیشۀ معلمی ‌در مدارس عالی در سال ۱۳۱۲، یعنی همان سال که من در مَنفی (=تبعیدگاه) به سر می‌بردم، تعیین شد، که گویی عمدی در این معنی نهفته بودند، یا گناه بخت من بود!
 بالجمله، در مدت یک سال در بدری، رسالتی (=رساله یی) دایر بر شرح حال فردوسی و تحقیقات و تتبُّعات داناپسند از روی خود شهنامۀ استاد تألیف کردم، که در مجلۀ "باختر" و هم جداگانه به چاپ رسید و آن در زمانی بود که دولت عزم بر پا داشتن هزارۀ فردوسی کرد و "انجمن حفظ آثار ملی" با نشر بلیت بخت آزمایی آن را اعلام داشت و دانایان از هر کشور و هر طرف به ایران دعوت شدند.
 مرحوم محمدعلی فروغی، اَعلی‌ الله مَقامه (=خدا مقام او را بالاتر ببرد)، که مقام ریاست وزیران داشت، با دیگر
دوستان پایمردی (=کمک) کردند و پای مردی (=مردانگی) پیش نهادند و مرا برای شرکت در جشن هزارۀ استاد [فردوسی] به تهران باز آوردند؛ و از آن پس نیز چون حاجت خود را در دانشسرای عالی و دانشکدۀ ادبیات به این ناچیز دانستند، ساعتی چند درس تحوّل و تطوّر زبان فارسی ارجاع شد و سپس که قرار افتتاح دورۀ دکتری زبان پارسی داده شد، رسماً مقرّر گردید که در دانشکدۀ‌ ادبیات به خدمت اشتغال ورزم...
 آخرین خدمتی که برحسب احتیاج دانشکده و دورۀ دکتری ادبیات انجام داده‌ ام، تألیف و گردآوری "سبک شناسی" است. این کتاب که با نهایت اختصار و صرفه جویی، به ملاحظۀ وقت و فرصت دانشجویان، تدوین گردیده است، حاصل آخرین ایام عُزلت و انزوای من است که بر حسب پیشنهاد وزیر فرهنگ وقت تدوین و چاپ شد».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 بخشی از مقالۀ مفصّل «خاندان و خانوادۀ بهار»، مهرداد بهار ـ تارنمای رسمی «ملک الشعرای بهار».