عبید زاکانی، شاعر و نویسنده و طنزپرداز قرن هشتم هجری است که همزمان با حافظ شیرازی، در زمان حکومت ابواسحق اینجو، حاکم شیراز، در آن شهر می زیست.

منظومۀ «موش و گربه» عبید شهرت بسیار دارد. «دیوان لطایف»، که بخشی از «کلیات عبید زاکانی» را تشکیل می دهد، شامل این بخشهاست: «رسالۀ اخلاق الاشراف»، «ریش نامه»، «رسالۀ صدپند»، «رسالۀ دلگشا» و...
گزیده یی از «دیوان لطایف»را، که شامل طنز ها و هزلهای عبید است، در زیر می خوانید:

«لطایف»، «رسالۀ صد پند»:
ـ «مردم خوشباش و سبکروح و کریم نهاد و قَلندرمزاج را از ما درود دهید».
ـ «طمع از خیر کسان ببُرید تا به ریش مردم توانید خندید».
ـ «گرد در پادشاهان مگردید و عطای ایشان به لَقا (=دیدار)ی دربانانِ ایشان بخشید».
ـ «جان فدای یاران موافق کنید».
ـ «خواجگان (=صاحبان قدرت) و بزرگان بی مروّت را به ریش تیزید» (=به ریش خواجگان و...بگ.زید).
ـ «تا توانید سخن حق مگویید تا بر دلها گران مشوید و مردم بی سبب از شما نرنجند».
 ـ «سخن شیخان باور مکنید تا گمراه نشوید و به دوزخ نروید».
ـ «دست ارادت در دامن رندان پاکباز زنید تا رستگار شوید».
ـ«از همسایگی زاهدان دوری جویید تا به کام دل توانید زیست».
ـ «خود را از قید نام و ننگ برهانید تا آزاد توانید زیست».
ـ «حاکمی عادل و قاضی یی که رِشوت نستاند و زاهدی که سخن به ریا نگوید... در این روزگار مطلبید».
ـ «با شیخان و نومالان (=تازه به دوران رسیدگان) و فالگیران و مرده شویان و... دیگر فلکزدگان صحبت مدارید (=همنشینی نکنید).
 ـ «راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید».
ـ«بر پای منبر واعظان، بی وضو، تیزمدهید که علمای سَلَف (=پیشین) جایز ندانسته اند».
 ـ «در راستی و وفاداری مبالغه مکنید تا به قولنج و دیگر امراض مبتلا نشوید».
ـ«خود را تا ضرورت نباشد در چاه میفکنید تا سر و پای مجروح نشود».


***


ــ شخصی از مولانا عَضُدالدّین [ایجی] (=از علما و قضات مشهور زمان عبید زاکانی) پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری، بسیار، می‌کردند و اکنون نمی‌کنند.
 گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به‌یاد می‌آید و نه از پیغامبر».


***


 ـ «از قزوینی پرسیدند که امیرالمؤمنین علی شناسی؟
گفت: شناسم.
گفتند: چندم خلیفه بود؟
 گفت: من خلیفه ندانم، آن است که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است».

ــ «لولی یی (=لولی:کولی) با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به ‌سر می ‌بری. چند با تو گویم که معلّق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رَسَنبازی (=طناب بازی) تعلّم کن (=یادبگیر) تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌ شنوی به ‌خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مُرده‌ ریگ (=میراث) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلّت و اِدبار بمانی و یک‌ جو از هیچ‌جا حاصل نتوانی کرد».


***


«ای خواجه، مکن تا بتوانی طلب علم
 کاندر طلب راتِبِ (=جیره و مستمرّی) هر روزه بمانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز/
 تا دادِ خود از کِهتر (=کوچکتر) و مِهتر (=بزرگتر) بستانی
‌‌‌‌ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ («کلیات عبید زاکانی»، تصحیح پرویز اتابکی، تهران، انتشارات زوّار، چاپ سوم)