فراتر از رهایی


دریچۀ دلت اگر باز به باغ و گلشن است
پیامت ار آیتِ صبح روشن است
اگر دراین فضای سرد، سرود گرمِ رُستنی
وگر در این خزانِ زرد، ترانۀ شکفتنی
اگر که مرهمی زنی به زخم کهنۀ دلی
وگر گشایی از کسان گره زبند مشکلی

تو از هزار کهکشان، تو از هزار آسمان، فراتری، رهاتری

هلا! اگر چو آذرخش شرر زنی به شامها
رها ز قید و بندها، شوی چو مَه به بامها
بسوزی ار به خشم خود، کیانِ خانۀ ستم
رها کنی تو مردمان، ز قید درد و رنج و غم
بهار گونه یی شوی، درون باغ زندگی
از این زمین به در کنی شیوه و رسم بندگی

تو از هزار کهکشان، تو از هزار آسمان، فراتری، رهاتری

بتابی ار چو اختران، به شام تیرۀ کسان
شرر زنی چو آذرخش به جانِ سختِ ناکسان
رها شوی و مردمان ز تیرگی رها کنی
هزار شور زندگی، به هر کران به پا کنی
چنان شهاب سرکشی اگر زنی به قلب شب
روی به راه معرفت و حق، اگر کنی طلب

تو از هزار کهکشان، تو از هزار آسمان، فراتری، رهاتری

ابر شوی در آسمان، بباری ار ز بیکران
چو لاله بردمی اگر، به جای جای خاوران
شهد و شکر اگر شوی به کام تلخ خستگان
دهی تو عشق ارمغان، به خیلِ دل شکستگان
نوازی ار به لطف خود، ستمکشانِ خاک را
به راه عشق اگر کنی، چو گل تو جامه چاک را

تو از هزار کهکشان، تو از هزار آسمان، فراتری، رهاتری