سیدعلی و صندوق رای

گفت عظما با دو چشم خون فشان
ای بسیجی های بدنام و نشان

من که رسوای تمام عالمم
نیست جز ماندن در این بالا غمم

پس دو گوشت را بکن باز ای پسر
ورنه خواهی شد به زودی در به در

فصل چاخان آمد و فصل دروغ
انتخابیدن میان کشک و دوغ

فصل برپا کردن صندوق رای
یا دمیدن باز هم در بوق رای

ای بسیجی جان که مغزت کوچکه
در حقیقت قَدِّ مغز اردکه

قدر این صندوق جادو را بدان
پشت این صندوق آماده بمان

هست این صندوق چون صندوق نذر
صندُق ما کشتزار و رای بذر

هرکه رایی داد بذری کاشته
قصد حفظ جان ما را داشته

هرکه هر نذری در آن ریزد خوش است
بیسوادی بهتر از هر دانش است

در عوض هرکس که تحریمش کند
یا بخواهد از وسط نیمش کند

بر تو و یاران تو این واجب است
بشکنید از او سر و دندان و دست

دشمن ما در پی آزادیه
در پی آواز و رقص و شادیه

برخلاف شرع انور روز و شب
رفته دشمن در پی لهو و لعب

ای بسیجی جان که مغزت فندق است
کار ما پر کردن این صندُق است

رای باید ریخت در صندوقها
ورنه بنده می شوم خود کله پا

می پرد ناگاه دشمن از کمین
می کند با سر مرا توی زمین

پس برو همراه آخوند محل
با زبان بازی و با داغ و دغل

پر بکن از رای هر صندوق را
حفظ کن آخوند عهد بوق را